|
|
|
|
|
دوستان عزیزم سلام
از اینکه سراغ من اومدین ممنون! آدرس جدید من : http://khabgard-mimanam.blogfa.com/ خوشحال میشم اونجا بیاین! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:17 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خداوندی که قلم را به دستها سپرد
دوستان عزیزم سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه. راستش میخواستم این پست با بقیه ی پستها فرق داشته باشه پس به سادگی یک واژه و به عمق یک احساس :خداحافظ کنار شما بودن توی یه تابستون گرم به من اشتیاق نوشتن می داد. از اینکه تنهام نذاشتین ممنونم. فکر کنم دیگه همه فهمیدن من یه بچه محصلم که حالا دیگه دست و بالم واسه ولگردی بسته شده( منظورم سرک کشیدن به نت)اونم وقتی که قراره غول کنکور هم نبردم باشه.پس با فکر به این واژه همه چیز از ذهن هر کنکوری می پره برام خیلی دعا کنید. برای همه ی شما آرزوی سلامتی و قلم پاینده دارم. در پناه حق شاد باشید و خرم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:25 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام راستش من اصلا خرافاتی نیستم این متن را بعد از ملاقات با یک دوست خرافاتی نوشتم: ((زن همسایه هر روز روبروی آینه پیشانیش را وجب میکند تا بلندای بختش را اندازه بگیرد))* و دستهایش را پیش چشمان هر زن کولی نگاه میدارد تا فالش را ببیند برای اینکه از چشم زخم چشمهای زخم خورده در امان باشد روزی هزار بار ذکر می گوید و اسپند دود میکند و تمام خانه اش را با مهره های رنگی تزیین کرده است.او هیچ وقت پشت سر آقای همسایه که گاه گاه مسافرت می رود گریه نمی کند و لابد برای همین است که آقای همسایه هیچ وقت دیر نمی کند و برایش سوغاتی عاشقی می خرد.زن همسایه هفته ای یکبار هم به دشت می رود و هر طور که شده جانور سبز بیچاره ای را به زور میگیرد و روی سرش می چسباند میگوید بختک است،شانس و خوشبختی می آورد. آنها خیلی خوشبختند و حتما برای همین مادربزگم می گفت:((مرغشان همیشه غاز است!)) اما اما من که هرگز این کارها را نمی کنم، نکند خوشبخت نشوم؟! یادم باشد فردا از او بپرسم که به مقیاس وجبهایش چند وجب تا خوشبخت شدنم باقی است؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *:برگرفته از اثری از دوستم نسرین دارا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 9:49 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
بعد از چند روز تاخیر تکه پاره هایی از ذهن آشفته ام را پیشکش چشمهایتان می کنم: *از دریای عشقت نصیب کولی وشی چون من کوزه کوزه عطش بود. باید می دانستم که تو اگرچه آبی دریایی چشمهای صحراییم از تو هم آب نمیخورد! * ته مانده ی تلخ هزار و یکمین شب نبودنت را می نوشم. افسانه ای هم که باشی امشب نوبت آنست که لبخند شیرینت ته این فنجان آخری نقش ببندد. به لبت سوگند هزار و یک شب است لب به شیرین نزدم! * در کتابهایمان نوشتند سر بیگناه تا پای دار می رود اما بالا نه... چرا در کتابهایمان ننوشتند سربه داران عاشق به کدامین گناه کشته شدند؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 20:45 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
من به آه از سینه،
به اشک از چشم، به عطش از دریا ، به آوارگی از صحرا، به گرسنگی از نان، به سیری از هیچ، به غم از شادی، به مرگ از زندگی و ... دلخوشم! این همه را قبل از تو نداشتم و بعد از تو دارم .... آه لحظه ها به من حسادت کنید... به من که اینقدر خوشبختم! ******************************************************************* من که هر شب تا صبح برای لحظه هایی که غمگین نبودنت هستند لالایی میخوانم چرا عمریست پلکهایم همدیگر را در آغوش نمی کشند؟! سخت دلتنگت شده ام... اما امشب باز هم بی خوابم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:15 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
من و تو اگرچه آدم و حوا شدیم ...دیدی بهشت سبز خیالمان همیشگی نماند!
چرا خدا بی آنکه طعم میوه ی ممنوعه را بچشیم کاممان را تلخ کرد؟!ما به کدامین گناه تا خاک رانده شدیم؟ و کاش خدا به همینجای قصه راضی بود اما... برای نوشتن سطر دیگری باقی نمانده است.دیری است دیوارها حصاری برای چشمهایمان شده اند و من احساس میکنم که تو دیگر هق هق مرا از لابه لای قاه قاه خنده هایم نمیشنوی! تقدیر در گوش لحظه هایم فریاد می زند : الوندت زیر با فاصله کمر خم کرده است ...ولی من که راست قامتیت را ستوده ام باور نمی کنم. پس، من در این هجوم به حرمت اینکه می خواهمت سکوت می کنم تا تو در آن خلوت به حرمت اینکه می خواهی ام فریاد بزنی .......... شاید دل خدا هم سوخت و مهربانی کرد و من و تو ما شدن را دوباره تجربه کردیم. من تا ابد حوای تو می مانم...بهشت نمی خواهم.... با تو خاک از بهشت هم بهشت تر است.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:52 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی در میانه ی میدان شهری شکست خورده،حریم حرمتها ویران شده،سقف آرزوها آوار شده و عشقهای سوخته بر باد رفته در بین غبار تنفر جستجو می کند...از لا به لای جسد مردان به خاک افتاده لاشه ی نامردی ها را به دندان می کشدو خونهای به ناحق ریخته شده فرش سرخی می شوند روی پله های برج...بالا می رود و پرچم فتح را به نام خویش می زند با غروری تو خالی مردان شهر را خاکستر نشین میکند...تا برای همیشه در تاریخ چشمهای یک زن جای نام اسطوره ای یک مرد، یک فاتح خالی بماند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:27 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
دنبال من نگرد ... نمی یابی! من سالهاست گم شده ام در غم در انزوای مبهم افکارم در خاطرات یخ زده در ماتم. بردند بی گناه مرا بردند... طوق بر گردن پای در زنجیر می کشیدندم به روی خاک... تا به قربانگاه با وضو بودم، سنگ می بارید روی جسمی شکستنی انگار حرمت شیشه را نمی فهمید! دیر آمدی سراغ من...اشکها را نثار خاک نکن. در درون گور هیچ مرده ای نخوابیده است. دستهای وحشی تقدیر روح من را به ناکجاها برد... مرده بود انگار برده بود بی شک. جسمم اما هنوز هم زنده است زندگی می کند بدون تو زندگی می کند بدون روح |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:41 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه هایم همه سرد...آرزوهایم پوچ....چشمهایم بی خواب...و لبانم خاموش
شب پر از خالی بود ، جاده چشم به راه و من اینجا تنها، همچنان بیدارم پشت این پنجره عمریست دلم بی تاب است. امشب اما تو بگو...نوبت کیست که قربانی تقدیر شود؟ یا در این بتکده زانو بزند پیر شود؟ دختری بی اقبال... امشب اما تو بگو...نوبت کیست که در جنگ برای فریاد زخمی تیغ سکوتش باشد؟ یا بدون واژه در پی گفتن شعرش باشد؟ شاعری بیچاره... امشب اما تو بگو... نوبت کیست که آرامتر از آرامش روی دوش غم تنهایی تشییع شود؟ یا در این گورستان بی نشانی بی قبر دفن در خاک خیالی بشود؟ غزلی در غربت... امشب اما تو بگو... که پس از این همه رنج، که پس از این همه درد دختری بی اقبال،شاعری بی چاره، غزلی در غربت...در کدامین شب مهتابی با بودن تو شاد خواهند شد؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:15 توسط مینا
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام آنکه قلم را ودیعتی به دستهایم نهاد تا با آن دلتنگیهایم را تنویسم شاید فریادی شود در سکوتستان
دوستان عزیزم سلام بعد از هک شدن پرشن بلاگ توفیق پیدا کردم عضو خانواده ی بلاگفا بشم. امیدوارم همراهان خوبی باشیم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:11 توسط مینا
|
|
||